Sunday, June 17, 2007

Valuable gift


!روی نیمکت نشسته ام و در حال ول خوردن تو خودم می باشم
... البته بعضی وقتا سرمو میارم بالا و میبینم که هنوز دنیا سر جاش
هست یا با یه صدای آشنا به خودم مییام صدا می پرسه
حالت خوب نیست ؟
...من پسرک صاحب صدا رو میشناسم همون طور که اون منو
"اِاِاِه سلام٬ نه بابا طوریم نیست خوبم! چطور مگه؟"
"میتونم بشینم "
"آره"
"اما به نظر نمی یاد باشی؟"
"چی؟"
"خوب"
"آها٬ زیاد فرقی نمی کنه ٬ به هر حال طوری نیست"
...ما حرف می زنیم راجع به همه چی
از دفترچه ی قرمز تو دست من گرفته تا
!درس و دانشگاه واس ام اس های بی مزه
... تا این که گوشی اش زنگ می خوره٬ مثل فنر از جاش می پره
!صدای گریه های دخترک رو میشه شنید
"!چی شده عزیزم "
"من که دلم اُمد تو دهنم٬ چرا گریه میکنی"
"... میدونی که نمی تونم گریه تو "
... و آروم آروم از من و نیمکت دور میشه
من میروم تو فکر ... فکر ... فکر
.
.
... فکر میکنم پنج دقیقه ای گذشته
پسرک در حالی که چشماش قرمزه و
!گوشی هنوز تو دستش به طرفم میاد
" مینا جان٬ فعلا "
... گوشی رو میذاره رو گوششِ و با سرعت از کنارم رد میشه

پ.ن: خیلی کم پیش میاد به اينجور روابط حسوديم شه٬ اما خودمونیم
به دخترک اونور خط حسودیم شد میدونی چون یه جورای خیلی خوش
به حالشِ که میتونه به یه شماره زنگ بزنه و بلند گریه کنه! نعمت بزرگیه تو این زمونه٬ نه؟


Saturday, June 16, 2007

چیزی به نام دل

این روزها چقدر دلِ کوچکمان ... هوووم٬ نه
دلِ تنگمان ... هوووم٬ نوچ
دلِ پُرمان ... هوووم ... پُرمان؟! نه
دلِ خالی مان ... هوووم ... نوچ٬ نه
اصلا ولش کن همان دلمان
.
.
این روزها چقدر دلمان آغوش بی دغدغه می خواهد

Sunday, June 3, 2007

...!


َمثل احساسات درونی ام این روزها درست مصداق این ضرب المثل
معروفعه گاهی شوره شوره و بعضی وقتام بی نمک