Monday, April 30, 2007

Looks

امروز بر خلاف همیشه که تو خیابون تو حال خودمم سرم بالا بود !

آدم های که از کنارم رد می شدن و نگاه می کردم کاری که دوستش ندارم

چون حس بدی بهم القا می کنه تمام اینهای که رد می شدن

هرکدوموشون یه جور با نگاهاشون یه چیزی میگن...

مخصوصا نگاهای دخترا برام فرق داشت امروز !

آخرشم یکی شون همچین بهم پرید که ...

من همون تو حال خودم باشم به نفع همه اس !!!

Saturday, April 28, 2007

Tiny Pleasure

میدونی شاید خیلی چیزا این روزا تحملش سخت باشه!

چیزای که من تو دنیای خودم واسشون حتی تعریفی نداشتم

چیزای که حتی نمیشه گفت ...

اما وقتی می بینم هنوز کسی هست که باهاش دوتا خیابون

دراز و بریم و برگردیم طوری که پاهامون تا شب ضعف بره

و مغازه دارا با نگاهاشون ...

ولی ما فک بزنیم و یکم مغزم وسبک کنم و دلم و آروم

حالا که فکر میکنم می بینم شاید امروز صبح همچین بی کار بی کارم نبودیم نه؟


پ.ن: آره وجود ایناست که من و دوباره واسه زندگی کردن هُل میده

و مجبورم میکنه دوباره استارت بزنم! دل خوشی های کوچولو!

Friday, April 20, 2007

Omid or hichkas ...


میشه تو هوای پاکت تا جنون نفس نفس کرد

مثل اولین تولد میشه رویا تو هوس کرد

میشه رویا تو هوس کرد

Thursday, April 19, 2007

I am gonna throw up

میدونی وقتی بعضیا میگن : خانمی ٬ عزیزم !!!

دلم میخواد آستین مانتوم گشاد بود تا توش تمام نفرتم رو بالا میاوردم ...


پ.ن: با تمام وجودم متاسفم چون هنوز خیلی ها فکر میکنن دخترا ...

Saturday, April 14, 2007

شادی

هوا اون بیرون پر از ابرهای خوشگله ...

امروز یه دوست قدیمی رو دیدم که من یاد دوران خوش دبستان انداخت

دورانی که دغدغه ای نداشتیم جز نمره ی بیست آوردن !

یاد خانم اجتهد٬ کلاس دوم "الف" ٬ زنگ های ریاضی و

شیطونی های شادی و لپ های قرمز من زیر دستش!

آره امروز شادی رو دیدم همون دختر کوچولوی شیطون و تپل

ازدواج کرده بود ولی تغییر نه زیاد!

یادش بخیر چه دورانی بود دورانی که دوست داشتم

هر چه زودتر بگذره و منم بزرگ شم! خیلی بزرگ!!!

حالا من بزرگم اما ...

دلم می خواد دوباره می رفتم همون مدرسه همون کلاس دوم "الف"

همون زنگ های ریاضی و خانم اجتهد سخت گیرِ ولی مهربون!

وقتی به اون دوران فکر می کنم یه جورای فکر می کنم من چقدر پیر شدم !

دلم بارون می خواد ...

Friday, April 13, 2007

thanks god

امروز روز خوبی بود ...

من این سکوت و آرامش شب رو دوست دارم

بعضی وقتا فکر می کنم این خونه ی ٬ حالا میشه گفت درب و داغون یا

این اتاق فسقلی ولی پر از آرامش امشب رو با هیچ جا عوض نمی کنم!

Saturday, April 7, 2007

To memory of past

آخ که چقدر امروز با نرگس به یاد روزای قشنگمون خندیدیم

شاید روزای نه از نظر منطق لعنتی٬ قشنگ ولی ...

خندیدن به اون موضوع کهنه همیشه منو یاد این تیکه میندازه

به او جز از هوس چیزی نگفتند / در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند / که زن را بهر عشرت آفریدند

بهر عشرت آفریدند ؟!

Friday, April 6, 2007

These days

احساس می کنم روز به روز بی روح تر میشم

خالی از احساس و عشق و از همه بدتر شوق زیستن!

این روزها چقدر حس زندگی کردن تو اَونلی رو دارم

"آنی تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی

روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ..."

دلم پیراهن بلند با آستین های پفی می خواهد و دریاچه ی آب های نقره ای!


پ.ن: دست من نیست دختر کوچولوی پنج سالم این روزها
دلش از اینجور چیزا می خواد!

شاید مامانش یکی واسش دوخت!!
!

Thursday, April 5, 2007

I miss ...

با دیدن عشق دوران بچگیم دلم واسه حال و هوای اون دوران تنگید !!!

Wednesday, April 4, 2007

pink rose

وای که چقدر دلم رز صورتی می خواست!

اما هر چقدر جلو گل فروشی فکر کردم !

نتونستم واسه خریدش خودمو قانع کنم!!!!!