ناله های خواننده ی انگلیسی زبانِ ...
روی عرضِ تخت دراز می کشم
طوری که پاهام از یه طرف آویزونه
و سرم از طرف دیگه ...
پرام از نوعی احساس گنگ...
پاها مو می گیرم بالا !
شاید اینطوری دلتنگی هامو بالا بیارم و حالم بهتر شه ... !
ناله های خواننده ی انگلیسی زبانِ ...
روی عرضِ تخت دراز می کشم
طوری که پاهام از یه طرف آویزونه
و سرم از طرف دیگه ...
پرام از نوعی احساس گنگ...
پاها مو می گیرم بالا !
شاید اینطوری دلتنگی هامو بالا بیارم و حالم بهتر شه ... !
تو در حالی که داری خود درمانی می کنی می پرسی:
"چته باز ؟"
"هیچی خودم خوب می شم"
" یه قرص نداری بدی من یه هفته ای بخوابم!"
با خنده:
"پاشو٬ قیافه گرفتن همون قدر که به من نمیاد به توام نمیاد"
"میدونی شما مردا وقتی چیزی رو باور نداشته باشین٬
حرف زدن باهاتون مثل کوبیدن میخ تو سنگه!"
با خنده :
"نه میخ های حالا دیگه میخن٬
نه سنگا دیگه سنگ٬
همشون تقلبی شدن٬
امتحانش مجانیه!"
پ.ن: کاش می فهمیدی من فقط می خواستم تو ازم بپرسی و من بگم!
میدانی!
دچار نوعی ترس مزمن شده ام
می پرسی" ترس از چه؟"
می گویم:" ترس نزدیک شدن به آدم ها!"
"آدم های که خیال میکنم مطابق تصویر ذهنی ام اند!"
ترس تمام وجودم را پر می کند ...
وقتی حس می کنم هرچه بیشتر پیش می روم...
بیشتر به اشتباهم پی می برم!
به آینه نگاه میکنم،
در چشمانِ بیست و یک ساله گی امِ،
دیگر،
نه برقی هست
و نه معصومیتی!
پی نوشت:دست خودم نیست...
البته شاید یه کمی بر میگرده به اون قصه ی معروف بیست سالگی خانم ها!
اما من خیلی وقت دلم نمی خواد بزرگ شم!
بیست و یک سالگی واسم پر از حس های مبهمه پر از احساس بزرگی!
و چقدر سخته بزرگی!
پی نوشت:امروز با این که یه جورای خوب شروع نشد اما خوب تموم شد!
چند نفری حسابی غافلگیرم کردن٬ از اون غافلگیری های دلچسب!
نمیدونی می تونه چقدر دردناک باشه
که بعضی وقتا وقتی حسابی تو خودت ول خوردی
فقط به یه نتیجه برسی
خانه از پای بست ویران است!
چون میتونی توش با آرامش به تمام حوادث روزی که گذشت و روزی که میاد فکر کنی !
چقدر برای خودم هم جالب انگیزناک است
من که حتی راجع به مسائل شخصیم٬ مثل مسائل عشقی یا ...
حس گریه ندارم چه برسه به اشک ٬ با دیدن منظره ی
یه کودک دست فروش یا کارگر بغض می کنم !
شاید چون اونی که دارم می بینم واقعیت محض ٬ درده!
پ.ن:چشمای بعضیاشون یه دنیا حرف داره اونقدر توش حسرت هست که ...
فکر میکنم بد نیست روانشناسی رو امتحان کنم !
امروز بر خلاف همیشه که تو خیابون تو حال خودمم سرم بالا بود !
آدم های که از کنارم رد می شدن و نگاه می کردم کاری که دوستش ندارم
چون حس بدی بهم القا می کنه تمام اینهای که رد می شدن
هرکدوموشون یه جور
مخصوصا نگاهای دخترا برام فرق داشت امروز !
آخرشم یکی شون همچین بهم پرید که ...
من همون تو حال خودم باشم به نفع همه اس !!!
میدونی شاید خیلی چیزا این روزا تحملش سخت باشه!
چیزای که من تو دنیای خودم
چیزای که حتی نمیشه گفت ...
اما وقتی می بینم هنوز کسی هست که باهاش دوتا خیابون
دراز و بریم و برگردیم
و مغازه دارا با نگاهاشون ...
ولی ما فک بزنیم و یکم مغزم وسبک کنم و دلم و آروم…
حالا که فکر میکنم می بینم شاید امروز صبح همچین بی کار بی کارم نبودیم نه؟
پ.ن: آره وجود ایناست که من و دوباره واسه زندگی کردن هُل میده
و مجبورم میکنه دوباره استارت بزنم! دل خوشی های کوچولو!
میشه تو هوای پاکت تا جنون نفس نفس کرد
مثل اولین تولد میشه رویا تو هوس کرد
دلم میخواد آستین مانتوم گشاد بود تا توش تمام نفرتم رو بالا میاوردم ...
پ.ن: با تمام وجودم متاسفم چون هنوز خیلی ها فکر میکنن دخترا ...
هوا اون بیرون پر از ابرهای خوشگله ...
امروز یه دوست قدیمی رو دیدم که من یاد دوران خوش دبستان انداخت
دورانی که دغدغه ای نداشتیم جز نمره ی بیست آوردن !
یاد خانم اجتهد٬ کلاس دوم "الف" ٬ زنگ های ریاضی و
شیطونی های شادی و لپ های قرمز من زیر دستش!
آره امروز شادی رو دیدم همون دختر کوچولوی شیطون و تپل
ازدواج کرده بود ولی تغییر نه زیاد!
یادش بخیر چه دورانی بود دورانی که دوست داشتم
هر چه زودتر بگذره و منم بزرگ شم! خیلی بزرگ!!!
حالا من بزرگم اما ...
دلم می خواد دوباره می رفتم همون مدرسه همون کلاس دوم "الف"
همون زنگ های ریاضی و خانم اجتهد سخت گیرِ ولی مهربون!
وقتی به اون دوران فکر می کنم یه جورای فکر می کنم من چقدر پیر شدم !
دلم بارون می خواد ...
امروز روز خوبی بود ...
من این سکوت و آرامش شب رو دوست دارم
بعضی وقتا فکر می کنم این خونه ی ٬ حالا میشه گفت درب و داغون یا
این اتاق فسقلی ولی پر از آرامش امشب رو با هیچ جا عوض نمی کنم!
آخ که چقدر امروز با نرگس به یاد روزای قشنگمون خندیدیم
شاید روزای نه از نظر منطق لعنتی٬ قشنگ ولی ...
خندیدن به اون موضوع کهنه همیشه منو یاد این تیکه میندازه
به او جز از هوس چیزی نگفتند / در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند / که زن را بهر عشرت آفریدند
بهر عشرت آفریدند ؟!
احساس می کنم روز به روز بی روح تر میشم
خالی از احساس و عشق و از همه بدتر شوق زیستن!
این روزها چقدر حس زندگی کردن تو اَونلی رو دارم
"آنی تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت وقتی
روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ..."
دلم پیراهن بلند با آستین های پفی می خواهد و دریاچه ی آب های نقره ای!
پ.ن: دست من نیست دختر کوچولوی پنج سالم این روزها
دلش از اینجور چیزا می خواد!
شاید مامانش یکی واسش دوخت!!!
ماهی قرمزای هفت سین ما یکی پس از دیگری مردن !
و داداش من واسشون قبر کند و سنگ قبرم نوشت!
اما فکر نمی کنم چون متاسف بود این کارو کرد!
این کارو کرد تا بازیشو کرده باشه!
بعدم به همه بگه چه قبرای واسشون کنده!!!
پ.ن: منم مثل این ماهیا میمونم وقتی برم شاااااااااید چند نفری
قلبا متاسف باشن بقیه فقط وظیفه شونو انجام میدن!
رفتنم به هیچ جای این دنیای بزرگ بر نمی خوره درست مثل ماهی قرمزا
و این منم دخترکی تنها در انتهای فصلی سرد!!!
پ.ن: میشه جای تنها این روزا خیلی چیزا گذاشت ...
احساس خوبی ندارم ...
نمی دونم واسه خاطر این ته مونده های ساله یا به خاطر بیرون رفتن امروز ...
پ.ن:از این که بعضی وقتا تو بعضی جاها اعتماد به نفس
واسه انجام بعضی کارا ندارم اینطوری از خودم حالم بهم می خوره!
برا نوشتن اینجا مررد بودم !
چون میدونم بازم به این نتیجه خواهم رسید که اینم اونی نیست که باید باشه!
.
.
اما چند وقت پیش تو همین وبلاگا یه چیزی خوندم که مفهممش یادم موند
اگه چرت و پرت های ذهنم و مکتوب نکنم اونا بعد یه مدت برا همیشه فراموش می شن!
و من یادم نمی مونه که چی بودم ومی خواستم چی بشم و....
.
.
پس
صدا
دوربین
حرکت.